دوستت ندارمِ تلخ

زندگی طعم قهوه ی ترک است

مثل « هرگز تو را نبخشیدن »

بغض هایی که در گلو مانده

بغض روزی اگر تو را دیدن ...

چشم های مرا نصیحت کن  

این تویی " خسته ام ، فقط خسته "

پشت خط ، با صدای ... " چیزی نیست "

این منم " درک می کنم ، اما ... "

عشق / جای تو / زندگی   خالیست

با همان لحن ساده صحبت کن

خسته ای از نگاه من ، من از

چشم خود را به عشق چسباندن

دوستت دارم  و تو هم ای کاش ...

پس مکافاتِ عاشقی با من

باز در حقِ من جنایت کن  

شهر ما هم پر از کثافت شد

تا نفس کم بیاوری هر شب

باز امیدِ اینکه شاید صبح ...

گر چه فهمیده ای که دیگر شب ...

پس به حتی خودت خیانت کن

مرگ شیرین تر است از حقت

توی این کوره های آدم سوز

مثل یک « دوستت ندارم »  ِ تلخ

از زبان کسی که تا دیروز ...

هی نگاهی به من ، به ساعت کن

باز از دور دیدنت هر روز

چشم هایی که سد  ِ راهم شد

دور می شد ... و گریه می کردم

مطمئن باش عوض نخواهم شد

پس به چشمان خیسم عادت کن

- مهسا زهیری -

 


/ 9 نظر / 51 بازدید
mina

شعر دو كاج رو يادتون هست؟ نوستالژى دوران دبستان؟   حالا پس از سالها "محمد جواد محبت" شاعر اين شعر خاطره انگيز، شعر دو كاج خود را تغیير داده و پايانى متفاوت از آنچه كه ما به ياد داريم را بر شعر خود افزوده است. و نام شعرش را كاجستان گذاشته. گويا شاعر  تصمیم گرفته كه كودكان امروز ديگر دلتنگ و غمگین نباشند. و طعم شادى و بذر امید را به آنان تقدیم کرده و بجای نفرت و بيرحمى، هم نوع دوستی را به آنان آموخته ... شعر اصلى كه ما به ياد داريم: در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند یکی از روزهای سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار؛ از تو بیزارم دور شو؛ دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم؟! بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببین

mina

به حرمت نان و نمک که با هم خوردیم نان را تو ببر که راهت بلند است و طاقتت کوتاه نمک را بگذار برای من میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند.. شمس -لنگرودی

mina

او هم یک زن معمولی گرفت! اغلب مردها همین طورند. آنها زن معمولی را بیشتر دوست دارند. نه اینکه زن معمولی بد باشدها؛ نه. منظورم این است که زن معمولی خیلی با ایده ها و آمال ها و حرف های مردها فرق دارد و دقیقا مساله ی من معمولی بودن مردهاست. بیش از آنکه زن ها معمولی باشند؛ مردها معمولی اند. یعنی اولش معمولی نیستند. آنها درباره ی فلسفه حرف می زنند؛ درباره ی رخ دادن جنگ جهانی سوم و آن وسط ها درباره ی تاریخ بیهقی و کلیدر هم حرفی به میان می آورند. موسیقی؟ آنها همه ی دستگاه‌های موسیقی را می شناسند و حتی قانون هم زده اند. آنها ذهن اوباما را می خوانند. آنها می دانند در آینده چه اتفاقی رخ می دهد و همگی دوست‌دارند یک باغچه داشته باشند در فلان روستا و از بورژوآزی حاکم بر جامعه ی ایران دست بشویند. آنها تا اینجای کار اصلا معمولی نیستند. می نشینی آنها را نگاه می کنی و سر تکان می دهی که اوهوم؛ چه خوب. می خوای بعدش چی کار کنی؟ و آنها می خواهند در آن روستا که ته ایران است بزرگترین اختراع جهان را صورت بدهند.آنها اعتقادات بزرگتری هم دارند: آزادی زن؛آزادی اندیشه و بر چیدن تبعیض نژادی در دنیا. معتقدند تعریف زن در جهان مدرن امروز فر

mina

چه دلی؟ ای دل آشفته که دلدار نداری گر تو بیمار غمی از چه پرستار نداری؟ شب مهتاب همان به که ازین درد بمیری تو که با ماهرخی وعده دیدار نداری راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی؟ خون میفشان زدلم گر سر آزار نداری گل بی‌خار جهانی که ز نیکو سیرانی قول سعدی است که با او سر انکار نداری ای سرانگشت من این زلف سیه را زچه پیچی؟ که در این حلقه زنجیر گرفتار نداری دل بیمار ز کف رفت و جز این نیست سزایت که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری گرچه سیمین، به غزلها سخن از یار سرودی به خدا یار نداری، به خدا یار نداری سیمین بهبهانی

mina

عاشق زنی مشو که می انديشد، که می داند، که داناست، که توان پرواز دارد، به زنی که خود را باور دارد! عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید، که قادر است جسمش را به روح بدل کند، و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"! (اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند) و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد، و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد! عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جوابده است! پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛ چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی، چه با تو بماند یا نه، چه عاشق تو باشد یا نه، از اینگونه زن بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست! "مارتا ریورا گاری

mina

چند تا از مطالبی ک‌اخیرا خوندم و دوست داشتم : گفتم شاید دوست داشته باشی

mina

ادامه شعر دوکاج: مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند ... شعر باز نويسى شده توسط شاعر: در كنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو كاج روئیدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می ‌دیدند روزی از روزهای پائیزی زیر رگبار و تازیانه باد یكی از كاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تأمل كن ریشه‌هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل كن كاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد مهربانی بگوش باد رسید باد آرام شد، ملایم شد کاج آسیب دیده ی ما هم کم کَمَک پا گرفت و سالم شد! میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدند آسان ابر باران رساند و چندی بعد دِه ما، نام یافت کاجستان ...

mina

او هم یک زن معمولی گرفت خیلی زییاس ولی خیلی طولانی خیلی کمش اومده الان :(

mina

خواهش میکنم بیگانه جان امیدوارم دوست داشته باشی :) لینکشو ندارم ک بذارم اگ خوشت اومده میتونم بقیشو قسمت قسمت بذارم