نمانده هـــیچ ...

دیگر نمانده هیچ ... به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ ... به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنھا شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنھا شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنھا شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنھا شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه  جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فرا راه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

- نادر نادرپور -

 

/ 0 نظر / 38 بازدید